به نام عاشقان مرده
این شب زنده داری ها،ریشه در چه و کُجا دارد
از چه شد که اینگونه بی تاب صبح دیدنی؟؟؟!!!
این خورشید التماس کُنان
دست پشت دست از کَمَرِ اَبرها می کِشد ُمی کُشد
و خود را با هزار تقَلاء به بوم می رساند که چه را نمایان کند
و پُز به چه دهد؟؟؟!!!
نه،این نیست همه مشقتِ خورشید پس از فراغت
می کوشد تا روشن کند آنچه را که در ظلالتِ شب
پنهان بود.روشن می کند و آمده است تا وجودش را ببخشد
به تو،به توئی که بی وفائی در رسم ُ مرامت وفور است.
چرا که آن هنگام که خورشید نیست،دسا آویز فانوس و
هزار چراغ نر دار دروغین می شوی
بی آنکه برایت از جان مایه گذارند...
و این تنها اوست که جان می کاهد و بر تو می افزاید
و اوست وقتی نیست از دوریت در تلاطم است
و اوست وقتی که ابرها مانع اش می شوند؛ماه را...
و اوسا که تو را نور می بخشد و خنده قهقرانه و مستانه سر می دهد
از اینکه تو را روشن و آگاه کرده است
و ای خورشید؛من به تو می گویم که تو پیدا شدیُ من پنهان
و چُنان که تو نیستی
نوری سراسر خویشتن گاهِ مرا
فرا می گیرد که خود هنوزدر عجب وجودش هستم
و این ماه را سپاس می گویم و می بوسم
دستانش را اگر مَحرَمِ من است
چه وقتها که به سخن با او نشسته ام
چو آنکه همچو او باشد
و اوست که از خود می کاهد تا بر من افزوده شود
و اوست که فیتیله وجودش را کِه می کند تا من
نمایان شوم
و تنها اوست که ملیح تبسم می زند و تلمیحیه ای می کند
و مسرور از این که من هم هستم
بزرگواریش را چگونه سپاس گویم
وقتی که می دانم می تواند باشد و نیست
تا من هم نیز باشم
و این است راز ماه این چو معشوقه ام....
حمید حسینی
برچسب:
نویسنده: مانی کمالی
تاريخ: شنبه
8 بهمن
1401 ساعت: 16:07